دوشنبه ۲۳ فوریهٔ ۲۰۰۹

فرمانِ دفنِ خودسوزي

روز يك‌شنبه 4 اسفند، مردي در برابر ساختمان كتاب‌خانه مركزي دانشگاه تهران، در برابر چشم دانش‌جويان خود را به آتش كشید. كسي نگفت كه نام او چه بود، كسي ننوشت كه اين مرد كه بود. مرد بي‌نام اما، سومين بي‌نام و نشاني بود كه در كمتر از دو هفته در پايتخت حكومت اسلامي خود سوزي كرد.

سه خودسوزي در دو هفته در پايتخت هر كشوري مي‌توانست ضربه‌اي باشد. خودسوزي پياپيِ سه تن كه تنها نشان‌شان استيصال و فقر و بي‌كاري بود، مي‌توانست عالي‌ترين قدرت‌مدارِ هر پايتختي را وادارد تا دست‌كم با نمايشِ لكنت و حيرت ابراز تاسف كند. در جمهوري اسلامي اما، نه حيرتي در كار است و نه تاسفي. گوييا همه چيز همان‌گونه است كه بايد.

رهبر جمهوري اسلامي، "عالي‌ترين" قدرت‌مدار، همان شب بي‌اين‌كه نشانه‌اي از بر هم خوردن آسايش خاطر بروز دهد، لب به سخن گشود تا فرمان دفن پنج "شهيد گم‌نام" را در دانشگاه ديگري در چند صد متري محل خودسوزي سومين مرد صادر كند.

دانشجويان پلي‌تكنيك تا آن روز در برابر اقدام به دفن اين "شهيدان گم‌نام" مقاومت كرده بودند. فرمان رهبر در واقع فرماني براي بسيج همه امكانات به قصد شكستن اين مقاومت بود. روز دوشنبه، فرمان اجرا شد، مقاومت در هم شكسته شد، و شهيدان گم‌نام با ضرب و شتم و چاقو زدن و دستگيري ده‌ها دانشجو به خاك دانشگاه سپرده شدند.


فاصله پلي‌تكنيك با دانشگاه تهران از فاصله يك‌شنبه‌ي خودسوزي مرد بي‌نام، تا دوشنبه دفن شهيد گم‌نام هم كوتاه‌تر است. زمان و مكان شهر، به فرمان، از گم‌نامان سوخته و مدفون چگال شده است.


فرمانِ اين نمايشِ قدرت، لاجرم فرماني بود كه با صداي بلند بي‌اعتنايي خود را به آن نمايش استيصال اعلام مي‌داشت. صاحب فرمان، نه تنها قدرت خود را در شكستن مقاومت به نمايش گذاشت، بلكه در شكستنِ نمايش استيصال هم نماياند. گويي مي‌خواست بگويد كه صحنه نمادين، چه در نمايش قدرت و چه نمايش استيصال جز از آنِ او نيست.

در يك سوي شهر، اين ام‌القراي عالم اسلام، يكي خود را در برابر ديدگان مردم به آتش مي‌كشد تا استيصالش را فرياد كند، اما بي‌نام مي‌ماند. مرد سوخته، سومين مرد سوخته، بي‌نام مي‌ماند و استيصال آنان كه در نجاتش ناكام مي‌مانند و پرسيدن نامش نمي‌توانند، از استيصال او عميق‌تر است. اگر او بي‌نامي است كه با اقدام دردناكش دستِ كم خود را در گم‌نامي منفرد كرده، آن ديگران، جز انبوهي از بي‌نامان نيستند.

آن‌چه اما اين بي‌نامي و استيصال در روز شعله كشيدن را معنا مي‌كند چيزي نيست جز همان فرمان شبانه. فرماني كه مالكيت خود را بر آن جنازه‌هاي گم‌نام مفروض گرفته و به رخ مي‌كشد.

براي صاحب فرمان و فرمان‌برانِ او، اين جسدها، اگر اصلاً چيزي باشند، چيزي نيستند جز "شهيدِ گم‌نام". شهيد ناميده مي‌شوند تا به نام صاحبِ فرمان تصرف شوند. و گم‌نام‌اند، تا چيزي جز همين هويت برساخته‌ي تصرف شده از خود و براي خود نداشته باشند.

فرمانِ دفنِ گم‌نامي صادر مي‌شود، تا سوخته‌اي بي‌نام بماند. جسدي تصرف مي‌شود و به ضرب مشت و چاقو در خاك مي‌شود و بر او نماز مي‌گذارند، تا نشانه‌اي از واقعيتِ قدرتي باشد كه نه تنها مي‌تواند به مردِ خودسوخته از سرِ استيصال بي‌اعتنا بماند، بلكه قصد كرده تا او را نيز گم‌نام كند.

اما آن‌چه سرِ آخر در اين فرمان راندن بر گم‌نام و فرمان دادن به بي‌نامي ازتدبيرِ نمايش، و قدرتِ حقيقت‌پوشيِ پيشوا فراتر رفته اين است: نمايشِ اقتدار، در اوج خود، با فرمان راندن بر جنازه‌ها رقم خورده است.